نامه ای برای آریو منتظری حاضرم
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۸ 

سلام آریوی عزیزم

نمیدونم وقتیکه این نامه رو میخونی چند سالته و کجایی.آرزو میکنم در هر حالی که هستی شاد و آزاد باشی. آریو نمیدونم منو به خاطر میاری یا نه ،من همون کسی هستم که همیشه بهت فکر میکنم ،همیشه دلم میخواد از ته دل شاد باشی و بخندی .نمیدونم چند نفر تا حالا بهت گفتن که چشمات حس قشنگی رو به آدم منتقل میکنه . آریو دلم برای در آغوش گرفتنت خیلی تنگه .

آریو آریو آریو تا همیشه دوستت دارم .منوببخش اگه به دنیای خودم خیلی معتقدم،منو ببخش از اینکه دلم برات تنگ میشه ،منو ببخش از اینکه حست میکنم .

میخوام بدونی که مثل همه آدمهای دوروبرم حق داری منو برای دوستی انتخاب نکنی و این به اصل دوست داشتن من خدشه ای وارد نمیکنه .

آریوی عزیزم،دلم میخواد یه حقیقت رو بهت بگم و اون اینه که بعد از خدا ،اگه جایی به یک کمک بی قید و شرط احتیاج داشتی خبرم کن .

تا همیشه دوستت دارم و همیشه میتونی روی من حساب کنی.


کلمات کلیدی:
 
سرو آزاد
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸ 

رهایم کن تا چو خورشیدی ،بتابم

،بیفشانم.من که از نسل نورم من

که با اشک فراق چون حسینی

چهره ام را غسل داده ام چگونه از

راهم باز گردم .مرا بالیدن تا حسینی

 شدن آرزوست ترا چه ؟

مرا جز پیش رفتن پیشه ای

نیاموختند .قصدم محک تو و راهت

نیست ،مقصودم سلوک است تا

رسیدن به اصل .میدانم که حال

همه اسباب ندارم اما امید کسب ره

توشه حسینی تا رسیدن به نور توان

گامهای منست .این منم رهرو راه

رسیدن به آرمانهای حسین.


کلمات کلیدی:
 
درسی از" بشنو از این خموش"
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۸ 

گاهگاهی از "بشنواز این خموش"می خوندم که "انسانهای آگاه دست یافتنی نیستند ،نمی توانی به بازیشان بگیری ،نمی توانی حرف در دهانشان بگذاری ،نمی توانی وادار به کاری بکنی .آنها همیشه آ نطوری هستند که باید باشند."

یه مدتیه که خیلی بهش فکر میکنم و خیلی به خودم و کارهایی که به هر دلیلی انجام میدم و میدادم و خیلی از جنبه های درونم رو که یا خیلی کم مورد پردازش قرار دادم و یا سراغشون نرفتم رو وارسی میکنم و بهتر بگم یه معصوم شناسی اصولی راه انداختم که قابل وصف نیست .

یه کارهایی رو ...بذار نگم چون اینطوری راحتترم ولی میخوام بگم حال غریبیه.

راستی فکر میکنم از چند نفر از اطرافیانم هم باید یه تشکر حسابی بکنم که طی چند سال گذشته همه تلاششون رو کردند و دارند میکنند که چهره واقعیشون رو به من نشون بدن.از همهشون ممنونم و به عنوان تشکر بهشون قول میدم که همه تلاشم رو بکنم تا از زندگی لذت ببرم .البته از زندگیی که در اون منم و دوست داشتنیهام که در اون از رنج و اجازه ورود رنجواره ها خبری نیست.

نه خودم به کسی آسیبی میرسونم و نه به کسی این اجازه رو میدم چرا که من هستم و زنده ام و زندگی از آن هر انسانیه که رنج را نه برای خود ونه برای دیگری میخواد.

امروز بیشتر از گذشته میدونم که

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

عیدتون مبارک


کلمات کلیدی:
 
از ماست که بر ماست...
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۸ 

...زمانی را به خاطر می آورد که از تعجب دهانش برای مدتی طولانی باز مانده بود .حیرت از راز داستان شنل قرمزی که تا آن زمان چقدر آسان از کنارش گذشته بود و حالا در تقارن تصویرسازی لحظه تلاقی چشمان شبلی و حلاج بود .

زن با صدایی نجواگونه به حلاج گفت :حلاج تازه فهمیدم که درد گلی که شبلی پرت کرد چقدر جانکاه بود.

بندهای پوتینش را محکمتر از قبل بست و در حالیکه در حال ارزیابی استحکام پوتینش برای راهی طولانی بود ،صدای اطرافیانش را میشنید که به او آیین دوام و صبر و مبارزه می آموختند و سردار _بدون کلامی_ شکست از جوریکه برخود روا داشته بود که چرا آه کشید که اینان او را تدارکاتچی فرض کردند. 

...سردار براه خود ادامه خواهد داد و تا همیشه به خاطر خواهد سپرد که این خود اوست که تنها مسئول واقعی آن چیزهایست که خواهد شنید وراز یافتن چاهی برای نجوا شاید این باشد و...

"قطعاتی از داستانی نا نوشته .اثر امید"


کلمات کلیدی:
 
سپاس امیر
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۸ 

دلم میخواست یه چیز خفن به عنوان تشکر براتون بنویسم .میخواستم اینطوری بگم که حواسم هست وقتای دلتنگی آروم آروم میاینو بهم سر میزنید و دستی به سرم میکشید و لبخند زنان و نجوا گونه میگید که:بازم بی طاقت شدی .تا میرم سرمو برگردونم و محکم بغلتون کنم میبینم رفتیدو منو با یه بغل گرمای امیدوار کننده تنها گذاشتید .درست همون لحظه ای که آدم دلش میخواد با این گرمای پیچیده در جانش تنها باشه .

کتابامو زیرو رو کردم ،از خیلیها کمک گرفتم ولی یهو یه حسی از جنس خودتون گفت :الی با زبان خودت تشکر کن  اگه  ادبی نباشه عوضش اونی هست که ایشون میخواد ،ایشون صداتو دوست دارند.این شد که حالا میخوام با تمام وجود بگم:

دوستتون دارم .یه دنیا بغلتون میکنم .هزارتا میبوسمتون نه نه خیلی بیشتر .

بدون شما نمیخوام که باشم.اصلا بدون شما مگه وجود دارم؟

تا تو هستی چرا شراب. 


کلمات کلیدی:
 
بفرمایید یک تکه شل سیلور استاین
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۸ 

در آغوش کشی

دوست دارم در آغوش کشی بازی کنم

جای طناب کشی

چون وقت در آغوش کشی

همه یکدیگر را در آغوش می کشند،

غش غش می خندند

وغلت می زنند روی گل قالی.

روی هم را می بوسند همه،

بغل می کنند همدیگر را

وبا شور و شادی و خنده

همگی برنده می شوند

                               نه بازنده.

 


کلمات کلیدی:
 
قطعه ای از بشنو از این خموش
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸ 

جهان را نه اسمها که افعال پر کرده اند...

اسمها مصنوع ذهن انسانند،ضرورتند،

اما به هر حال ساخته ذهن اند.

اما هستی آکنده از افعال است،فقط و فقط افعال،

نه اسم و نه ضمیر...

به گل نگاه کن...

گل سرخ،

نمی توانی "یک گل" بخوانیش،

چون هنوز در حال شکوفایی است،

هنوزدر حال گل شدن است،

فعل است ،جاری است،

اگر "یک گل" بخوانیش به اسم تبدیلش کرده ای،

رودخانه را می بینی،

رودی است در حال شدن-جاری است.

در عالم، هستی "رودی است در جریان"

و هر چیز در حال تغییر است،

شدن را تجربه می کند،

کودک به جوان و جوان به پیر،

زندگی به مرگ و مرگ به زندگی باز می گردد.

همه چیز در تداوم است ،دگرگونی و تغییر پیوسته،

پدیده ای در حال شدن

ایستایی هرگز!

توقف زنهار!

تنها در زبان است که توقف و ایستایی معنا می یابد.

در هستی جایی برای این دو واژه نیست.

"شری راجنیش"


کلمات کلیدی:
 
برای سالکم
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۸ 

گفتی که دلتنگی .گفتی که در این خرابات چه می کنم.

هم پیاله،منم دلتنگم ، در این قحط الرجال ،در این پرده های پی در پی ،در این پر پر شدن ها ،در این... منم دلتنگم.

دیرست آموختم که در گاه دلتنگی صبور باشم و امیدوار به خلوتی با دوستان .گاه آرام و گاه خروشانم،گاه طاقت از کف نهاده و گاه برقرارم.گاه خموش و گاه گویایم ،گاه روان و گاه ساکنم.

هم مسلکم،در این بیابان چندی است با چشمان باز میخوابم.در این ظلمت شب گسترده بر سر ما دیدن ستارگان آرامم میکند .وقت جوشیدن خون دل به خدای مهربان پناه میبرم .تا خدا هست نا امید نیستم .این روزها بسیار به دامان مولا و بی نظیر پروردگارم پناه میبرم.

وقتی از خود خبرم میکنی دلشاد و آرام میشوم.مرا یارای بیخبری از عزیزان نیست ،شاید که این سرباز پیر در عنفوان جوانی دیگر خسته است .

حضورت ،رفع دلواپسیت .حضورت نوید اتحاد و آرامش است .حضورت ،اطمینان همراهیست .

میخواهم فراموش نکنیم که حق ثبت خواهد ماند و دروغ و باطل رفتنیست .

بنشین حریف گناهم بنشین به عیشی فراهم

بنشین بنوش و بنوشان برکه بفرما ندارد.

اگر همه با هم دعا کنیم ،تنها یک صدا در جهان طنین انداز خواهد بود و آن صدای عشقیست که در رگهای ما از ازل تا ابد جاریست و چه کس را یارای خاموشیه صدای خداست ،که تنها خداست که هم وحدت است و هم کثرت.


کلمات کلیدی: